تبليغاتX
روژین و روزگارش

براي عذرخواهي از كسي كه در يك جدل ! بالاي هشتاد و پنج درصد مقصر بود هديه ايي خريدم كه قائله ختم به خير بشه اما پس فرستاده شد ! مي دونستم شعور چيزي نيست كه هركسي ازش بهره مند باشه اما تصور نمي كردم تظاهر به داشتنش هم اينقدر سخت باشه !

 

مامان ميگه از وقتي رفتي سر كار خيلي بداخلاق و خودسر ! شدي . ميگم شما وقتي مي رفتم دانشگاه هم مي گفتيد از وقتي رفتي دانشگاه خيلي فلان و بهمان شدي . ميگه خب شده بودي ! دلم ميخواد بخندم اما خنده ام نمي گيره ... به جاش تُن صدام كمي ميره بالا و ميگم من همينم كه هستم ! بداخلاق ! خودسر ! عصبي ! پرخاشگر ! بي ادب ! بي ملاحظه ! من همينم كه هستم ! خيلي جدي نگام ميكنه و ميگه : تو بيخود كردي هميني كه هستي ! اينبار ديگه خنده ام مي گيره ... دختر بودن توي اين دنيا معمولاً به زحمتش نمي ارزه ...

 

به قول غضنفر در پست پدر ژپتو  " آنقدر خسته ام؛ آنقدر احساس ناتوانی می کنم؛ آنقدر دلتنگم؛ آنقدر عصبانیم که هر چه بنویسم و درباره هر کس و هر چیز٬ تند است و گزنده . " دلم ميخواد چيزي بنويسم كه كسي دلگير نشه . حرفي بزنم كه دوست اونطرف خط آرزو نكنه گورم رو گم كنم و برم . كاري بكنم كه اثر مثبتش حداقل تا يك ساعت براي خودم باقي بمونه اما ... ميگه كمي توي خودت زندگي كن ! نمي دونه تمام اين سال ها رو جز در خودم جايي زندگي نكرده ام ! نمي دونه مفهوم تنهايي براي من ، با مفهوم عامي كه همه ازش حرف مي زنن زمين تا آسمون متفاوته . نمي دونه چشمه ي حرفهاي من ، خيلي زود در شرايط نامناسب خشك ميشه ... و اون مي مونه و يك دنيا تناقض كه در من پيداست ... و اين سوال كه روژين چرا يهو اينجوري شد !؟!؟

 

گاهي براي موندن فقط منتظر يه نشونه ايي ... داشتم مي رفتم ... كوله بارم رو هم بسته بودم ... اما ... باز هم موندم .

 

اينجا برام ناامن شده ... اگه نبود خيلي پيشتر از اينها مي نوشتم بيچاره ات مي كنم ! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 8:30  توسط روژین  | 

امشب هم میگذره . مثل خيلي شبهاي ديگه . اما من از كساني كه زيبايي اين شبهام رو ازم مي گيرند و گرفته اند نمي گذرم .
من از كساني كه باعث اشك ريختنم شده اند نمي گذرم .
من هيچ كدوم از كساني رو كه به هر نوعي به من ظلم كرده اند نمي بخشم .
من باعث و باني اينهمه تلخي و سياهي رو نمي بخشم .
همه ي اين آدما تا ابد زير دين من باقي مي مونند .
هيچ كدومشون رو نمي بخشم .

تنهام ... تنهاي تنهاي تنها .

اي كاش مي تونستم يه جاي ديگه از اول شروع كنم .
اي كاش اين زندگي تموم ميشد و يه جاي ديگه ميشد از اول شروع كرد .
اين جهالت همه گير و اين ترس خفقان آور داره منو از پا در مياره خدا
نمي بيني ؟!؟!
.
.
.

اي كاش بودي ...
دلم نميخواد بعد از چهار روز دوري و نشنيدن صدات حالا كه بدجوري نيازمند يك آغوشم بهت زنگ بزنم . اي كاش تو صدام رو مي شنيدي و تماس مي گرفتي ... اي كاش ميومدي اين هق هق رو ساكت مي كردي . اي كاش صداي اين قلب داغون و تيكه پاره رو مي شنيدي . اي كاش امشب پناهم مي شدي . اي كاش امشب ، فقط همين امشب ميومدي . اي كاش بودي ...
بايد بتونم مقاومت كنم ...
نه ! امشب نبايد باهات تماس بگيرم . امشب نه !
امشب كه حاضرم تمام عمر باقي مونده ام رو بدم اما يه آغوش امن و آروم رو فقط براي ساعتي داشته باشم نه !
اما فردا ... حتماً باهات تماس مي گيرم . ميخوام بهت بگم چقدر دلتنگتم .
ميخوام بگم تو رو فراي نيازم به بودنت دوست دارم .
امشب اگه بگذره ...
                                                                          ۰۰:۳۰ بامداد چهارشنبه

 

اضافه شده در شنبه ۱۵ ام  : اشتباهی آخرین کامنت خصوصی ام رو پاک کردم ! کسی که جمعه برام کامنت خصوصی به فینگلیش نوشته لطف میکنه دوباره حرفش رو بزنه ؟ خیلی متاسفم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:0  توسط روژین  | 

پسرک : (با بغض) به خدا می سپارمت ...

دخترک : (با غیظ ) هه ! به خدا !!!

پسرک : . . .

دخترک : به کدوم خدا ؟! خدای من یا خدای خودت ؟!

پسرک : . . .

دخترک : خدای من که توو فکر پُر کردن تنهایی خودشه ! خدای تو هم که غرق تنهایی اش ، داره از بی همتا بودنش لذت می بره ! منو به کی می سپاری ؟!؟!

پسرک : . . .


 

*** چرا دو سه هفته است که من بین بلاگرها و دوستانم احساس غریبگی میکنم ؟! احساس خوبی نیست . داره منو از همه دور می کنه ... شاید عدم رضایت از خودم ... شایدم عدم رضایت بقیه از من ! ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:0  توسط روژین  | 

وقتی ساعت ۱۰ شب برق رفت کم مونده بود دودمان همه ی افراد مرتبط و غیر مرتبط با این موضوع رو به باد بدم . اما دقایقی بعد که برادرها برای تماشای فوتبال به منزل یکی از دوستان رفتند و مامان و بابا هم شب بخیر گفتند و به خلوت خزیدند و خواهر جان هم در آشپزخانه زیر نور چراغ گازی  ـ تنها چراغ گازی خونه ـ مشغول مطالعه شد ، دم رو غنیمت شمردم و به خلوت اتاق دلگشا و دوست داشتنی ام پناه بردم . همه جا تاریک ِ تاریک بود و فقط گاهی با عبور یک ماشین ، نوری کمرنگ توی اتاق پخش میشد . هنوز سرم به بالش نرسیده بود که یاد "او"همه ی وجودم رو فراگرفت ... برای لحظه ایی به شدت دلتنگ شدم . اما سعی کردم خودم رو با یه سری حرف منطقی مجاب کنم که باید شرایط رو پذیرفت ، این دوری و این جدایی ، این تنهایی و این تاریکی ، این زندگی و این آدمها همه جزیی از بودنی هستند که برای من مقدّر شده و ... . شاید اگه اینطور بی رحمانه به قلبم هجوم نمی آورد میتونستم تا لحظه ی خواب مقاومت کنم و آرام و آسوده به خواب برم ... نفهمیدم کی از جا بلند شده و در مقابل پنجره ایستاده بودم . دنبال ماه می گشتم . اما غیر از سه چهار تا ستاره چیزی دیده نمی شد . از شنیدن صدای خودم که پرسیدم : "تو پشت کدوم ستاره قایم شدی خدا ؟" جا خوردم ... دلم می خواست بدونم خدا چقدر از شنیدن این حرف جا خورده ... !

نمی تونستم به "او" فکر نکنم . به چشم های خماری که گاهی لبریز از محبت و گاهی در نهایت بی تفاوتی نگاهم کرده بودند . هیچ چیز دیگه ایی رو نمی تونستم متصوّر شم . حتی دستهاش رو . دست هایی که پناه دردم شده بودند و نگهبان باورم ...

تاریکی اتاق وسوسه ام می کرد . دستانم به هر سو می لغزید ... و من در اون تاریکی شعف انگیز بی پروا به "او" می اندیشیدم ...

نمی دونم یاد "بانو" از کجا به ذهنم راه پیدا کرد ! اما لحظه ایی به خودم اومدم که داشتم با صدای بلند براش درددل می کردم ... چقدر دلم میخواست کنارم می نشست و از "زن" بودنش برام می گفت . دلم می خواست به جای گریه کردن ، صادقانه باهاش حرف بزنم . از اینکه چقدر به خودش می باله که این جهان با همه ی عظمتش فقط جزیی از مهر خدا به اوست !؟ ... و اینکه چقدر خوبه که همزمان می تونه در کنار همه ی عزیزانش باشه . پدرش ، مادرش ، همسر عاشقش و همه ی فرزندانش ... حتی اونی که باید پیش من باشه اما نیست !!! ...

دستانم از حرکت ایستاده بودند . اما دلم رو به خلأیی تاریک ، همچنان به تغییر تقدیر الهی امیدوار بود ...

ساعت به یازده و ربع نزدیک میشد و امید من هر لحظه کمرنگ تر ... با تصوّر صورتش که با تماشای بازی تیم مورد علاقه اش هیجان زده شده بی اختیار لبخند زدم و آرزو کردم در آخر ، شادی از آن ِ او باشه ...

ساعت یازده و چهل دقیقه بود . دلم میخواست همچنان امیدوار باشم . اما خدایی در درونم ، به آرامش و خواب دعوتم می کرد ... خدای درونم رو بوسیدم و خودم را به زور در آغوشش جا کردم ... و چشمانم رو بستم ...

ساعت پنج صبح بود که با خیال ِ شنیدن صدای زنگ گوشی از جا پریدم . همه جا غرق سکوت بود و هنوز تاریک ... چقدر دلم میخواست اسمم رو از زبونش بشنوم ... دمر دراز کشیدم . طبق عادت بالش رو کنار زدم و دستم رو دور سرم حلقه کردم ... صدای زنگ گوشی هنوز ادامه داشت ... انگشتم رو محکم توی گوشم فرو کردم ... صدا کمی دور و بم شد ... ! و من تا ساعت شش که می بایست از جا بلند می شدم با لالایی صدای زنگ گوشی ؛ به جای صدای آرامبخش "او" ؛ رویاهام رو مرور می کردم ...

 

* نوشتم " نخوان ام " که بتونم راحت باشم . هرچند باز هم سایه ات رو روی کیبورد و مانیتور احساس می کردم ... نمی خوام احساست تحت تاثیر نوشته ی من قرار بگیره ... مثل همیشه خودت باش دوست مهربونم .

** دیگه دلم نمیخواد اون عکس روی وبلاگم باشه ... ترجیح میدم هر بار که این صفحه رو باز می کنم خاطره ایی زیبا رو مرور کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:49  توسط روژین  | 

دیشب نشستم به برنامه ریزی برای روزها و شبهام . طبق یک برنامه ی خاص زندگی کردن ، برای من که ذاتاْ آدم حرف گوش کنی نیستم کار طاقت فرسائیه . اما برای مدتی لازمه خودم افسار خودم رو به دست بگیرم تا ناله ی نامرتب بودن اوضاعم گوش همه رو کر نکرده !

 

* بیش از دو ماهه که برای کک مک های صورتم از بهترین دکتر این حوالی نسخه گرفته ام اما فقط سه روزه که شروع به مصرف کرده ام ! اونهم به ضرب و زور برنامه ريزي ام كه سه روز طول كشيد ! گاهی از خودم خیلی خوشم میاد ! اونم وقتایی که اعتماد به نفسم در مورد ظاهرم سر به فلک میذاره در حالیکه دیگران هیچ نظر مساعدی نسبت به این قضیه ندارند ! یه زمانی بدون آرایش حاضر نبودم سر کلاس های دانشگاه حاضر شم اما حالا بدون هیچ گونه آرایشی حتی در یک مهمونی خیلی مجلل هم شرکت می کنم ! اونهم با اعتماد به نفس کامل !

** امروز قصد دارم كاري رو كه سه ماهه تحويل گرفته ام و براي انجامش فقط به دو روز زمان نياز داشته ام تحويل بدم . در اين مدت رئيس بارها و بارها تماس گرفته و با لحن هاي مختلف ازم خواسته كمي عجله كنم . اوايل خيلي جدي و حتي با لحني ملامت كننده اما اين اواخر ملتمسانه ! كه خانم تو رو خداااا اين پروژه رو به آقاي فلاني تحويل بديد . امروز سرتون خيلي شلوغه ؟! ميخوايد يكي رو بفرستم كمكتون كنه ؟! ميخوايد ترتيبي بدم خود آقاي فلاني بياد كمكتون كنه ؟ ... !!! نميدونم علت اينهمه تعلل من براي انجام كاري كه زحمت زيادي هم نداشت چي بود . شايد چون مي دونستم انجام شدن و نشدن اين كار عليرغم اينهمه پيگيري رئيس و آقاي فلاني ، براي سازماني با اين عظمت هيچ فرقي نميكنه . شايد هم نوعي اعتراض دروني و ناخواسته بود به شرايط كاري اينجا و اين درخواست هاي غيرمعقول براي انجام كاري كه مطلقاً در حيطه ي وظايف من نيست . شايد هم ... تنبلي بيش از حد !

*** ساعت كارم تغيير كرده و اين براي من كه قصد دارم كم كم ! شروع كنم براي فوق بخونم خوبه .

** ميدوني چقدر بده بين تمام اطرافيانت حتي يك نفر نباشه كه تو بهش بالاي پنجاه درصد اطمينان و اعتماد داشته باشي ؟ كه بتوني جلوش بدون هيچ هراسي از خودت بگي ؟ دنبال دليل اين عدم اعتماد نگرد . آدمها رفتارها و عادات اشتباه بيشماري دارند ...

* دلم ميخواد عكس پست قبل تا هميشه سر در وبلاگم باقي بمونه ...

دیروز اولین روزی بود که صدات رو نمی شنیدم ... شب قبل از خواب همه مسیج هایی رو که ازت داشتم خوندم و جات رو کنارم خالی کردم .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:33  توسط روژین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:49  توسط روژین  | 

توی راهروهای دادگستری هیچ صندلی یا نیمکتی وجود نداره ! نزدیک به چهل پنجاه نفر توی یه راهرو ایستاده ایم ! کمر درد شدیدی دارم و مجبورم همچنان ایستاده تحملش کنم . نه به روزهایی که شش هفت ماه می گذشت و من دلیلی برای زن بودنم نداشتم ! و نه به حالا که در یک ماه سه بار می تونم مدرکی برای اثبات جنس لطیف بودنم ! ارائه بدم ...

دلم می خواست برای شکایت از کسی که به حریم اجتماعی من تجاوز کرده بود تنها بیام ، اما پدر به شدت مخالفت کرد . چه لزومی داشت کسی همراهم بیاد ؟ وقتی ساعت ۸ شب توی یکی از شلوغ ترین خیابون های شهر به راحتی میشه مورد حمله قرار گرفت و حتی یه نفر توانایی دفاع از من رو نداشته باشه ، چرا باید هنگام حرف زدن و برشمردن لیست وسایل توی کیفم کسی کنارم ایستاده باشه ؟! که یعنی تنها نیستم ؟! بی کس و کار نیستم ؟! مرد همراهمه ؟!؟! چه مضحک ! این روزها چقدر همه چیز مضحک و چندش آور شده ...

با ده دقیقه تاخیر جلسه دادگاه رسمی شد . وقتی دو متهم رو داخل آوردند کم مونده بود بغضم بشکنه ... بغضی که از احساس ترحم به اون دو جوون بچه سال تو گلوم گیر کرده بود . متهم کیف قاپی ِ خودم رو برای دومین بار بود که می دیدم ... زیبا بود ... و فقط بیست سال داشت ... اما همین جوون بیست ساله ، برای من خاطره ی تلخی به جا گذاشت ...

دو خانم میانسال کنارم یکریز مشغول شرح و بسط ماجرای کیف قاپی شون بودند و من که اعصابم بیش از حد تحملم تحریک شده بود با گفتن یک هیس کاملاً جدی ! ساکتشون کردم .

کسانی در جمع شاکیان حضور داشتند که آسیب جسمی هم دیده بودند . خانمی سرش مورد ضربه واقع شده بود و خانم دیگری از ناحیه دست آسیب دیده بود . من هم با وجود سکوتم ، هم بین اعضای خانواده و هم در جمع شاکیان ، تا یک هفته پس از اون اتفاق ، دست چپم به شدت درد می کرد ...

هر دوشون همه چیز رو انکار کردند ! می گفتند از شدت شکنجه های ماموران آگاهی حاضر شدند این همه سرقت رو به گردن بگیرند ! ... هیچ چیز در اون اتاق کوچیک و بی روح ، برای من جدید نبود ... نه چهره ی تکراری قاضی ، نه آرامش و جدیت صداش ، نه بی نظمی صندلی های قدیمی اتاق ، نه پرده کرکره های عمودی و چرکتاب پنجره ها ، نه چهره ی لاغر و استخوانی سربازهای زندان ، نه سرهای به زیر افکنده ی متهمین و ندامت ساختگی چهره هاشون ، نه پرحرفی دو خانم میانسال بغل دستم ، نه عصبیت چهره ی آقای متشخص و اتوکشیده ایی که به محض شنیدن هر صدای غیر لازمی ! به وضوح تشدید می شد ، نه شنیدن تعداد مدارک و مقدار بسیار زیاد پول نقدی که از ما بیست نفر شاکی حاضر به سرقت رفته بود ... و نه هیچ چیز دیگه ! همه چیز ِ این زندگی برام به شدت تکراری و قابل پیش بینی شده . حتی دیدن دو متهم به کیف قاپی که سُر و مُر و گنده جلوی چشمم نشسته بودند و مطمئناً هرگز نمی تونستند احساس من رو در اون لحظه * ، پس از کشیدن کیف از شونه ام ، تجربه کنند .

 

* با شنیدن صدای موتوری که از پشت سر نزدیک میشه همه عضلات بدنم بی اختیار منقبض میشن ... هر آن منتظر برخورد دستی با تنم هستم ... توان بروز هیچ عکس العملی رو ندارم ... عضلاتم در اختیارم نیستند ... از شدت ترس و انزجار ، فقط انتظار اون لحظه رو می کشند که بیاد و بگذره ... نزدیک تر میشه ... با یک حرکت شدید به جلوت پرتاب میشم و در آن ِ واحد کیف از شونه ام کنده میشه ... می دوم ... بی اختیار ... و فریاد می زنم ... مضمونش رو به یاد ندارم ... شاید فقط اصواتی بی مفهوم ! ... لحظه ایی به خودم میام که موتور تک سرنشین ، به کوچه ایی پیچیده و من میدونم هرگز بهش نمی رسم ... می ایستم ... دقیقاً وسط خیابان ، روی میخ هایی که دو طرفه بودن مسیر را مشخص می کنند ... ماشین ها با بوق ممتد از کنارم می گذرند و من بی وقفه فریاد می کشم : نامردیه ... این نامردیه ... خیلی نامردیه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:28  توسط روژین  | 

 

تنها احساسی که دارم اشتیاقی وافر برای فحش بارون کردن خودمه !

 

ساعت ۴ عصر : دیشب بعد از قطع کردن تماس ، ده تا صلوات نذر کردم که دوباره زنگ بزنه . که نخوابه . که بمونه . وقتی ده ، بیست دقیقه گذشت و تماس نگرفت با خودم گفتم من تنهایی میرم ! اگه اشتباهه بیاد جلومو بگیره . زنگ بزنه تا بهش بگم دارم تنهایی میرم . اما اگه نزد یعنی اشتباه نیست !!! یعنی من هر وقت دلم خواست میتونم برم ... ! تماس نگرفت ... و من در رویای رفتن ، به خواب رفتم ...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:42  توسط روژین  |